معبود من!
مرا سنگریزه ای ساز
در معبد عشقت،
که نجوا کند:
تنها تو!
فقط تو!
معبود من!
اگر تو نبودی،
من تنهایی ام را پیش کدامین پادشاه عادل می بردم؟!
خدای من!
به درد عشق جانگدازی مبتلایم
که فقط یاد تو آرامش دهنده ی قلبم است
ای آرام بخش جان ها...
یا صاحب کل نجوی
معبود من!
مرا سنگریزه ای ساز
در معبد عشقت،
که نجوا کند:
تنها تو!
فقط تو!
معبود من!
اگر تو نبودی،
من تنهایی ام را پیش کدامین پادشاه عادل می بردم؟!
خدای من!
به درد عشق جانگدازی مبتلایم
که فقط یاد تو آرامش دهنده ی قلبم است
ای آرام بخش جان ها...
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار است،
افکارم شوریده اند و
درمانده ام.
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم.
آنگاه که توفان بخوابد
و آرامش تو حکفرما شود
حکم آنچه تو فرمایی...
راهی نمی بینم
آینده پنهان است
اما مهم نیست،
تو همه چیز را می بینی
و من تو را.
همین کافی است.
روزها می گذرد ، و چه بی رحمانه ...
با شتابی بیهوده ،
من هم می گذرم ،
آنچنان که مناظر زندگی در نگاهم محو می شوند .
گمشده ام ،
غریبم،
اما،
حس غربت را هم از دست داده ام .
نام سرگشتگی ها ، روزمرگی ها و چریدن هایم را
زندگی گذاشته ام ،
تقلیل زندگی به زنده بودن
ای پناه بی پناهان
ای همه خوب!
انسان ديد كه جويبار زمزمه می کند ،
آواز خواندن را بنا نهاد...
و
چه آواز نیکویی است
که نام تو در آن باشد...
آسمانها،
زمین،
ابرها،
درختان،
و همه موجودات و نباتات
تو را آواز می دهند
یا رب العالمین...
الحمد لله رب العالمین
جز تو پناهگاهی نیست
تو نه چناني كه منم
من نه چنانم كه تويي
تو نه بر آني كه منم
من نه بر آنم كه تويي
من همه در حكم توم
تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم
من كم از آنم كه تويي