تبليغاتX
نجوا

نجوا

یا صاحب کل نجوی

معبود من!

مرا سنگریزه ای ساز

در معبد عشقت،

که نجوا کند:

تنها تو!

فقط تو!

 

معبود من!

اگر تو نبودی،

من تنهایی ام را پیش کدامین پادشاه عادل می بردم؟!

 

خدای من!

به درد عشق جانگدازی مبتلایم

که فقط یاد تو آرامش دهنده ی قلبم است

 

ای آرام بخش جان ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:34  توسط  

ذهنم پریشان است،

قلبم بی قرار است،

افکارم شوریده اند و

درمانده ام.

پس رشته زندگی ام را

به دست های امن تو می سپارم.

آنگاه که توفان بخوابد

و آرامش تو حکفرما شود

 

حکم آنچه تو فرمایی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:10  توسط  

راهی نمی بینم

آینده پنهان است

اما مهم نیست،

تو همه چیز را می بینی

و من تو را.

همین کافی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:9  توسط  

روزها می گذرد ، و چه بی رحمانه ...

با شتابی بیهوده ،

من هم می گذرم ،

آنچنان که مناظر زندگی در نگاهم محو می شوند .

گمشده ام ،

غریبم،

اما،

حس غربت را هم از دست داده ام .

نام سرگشتگی ها ، روزمرگی ها و چریدن هایم را

زندگی گذاشته ام ،

تقلیل زندگی به زنده بودن

ای پناه بی پناهان

ای همه خوب!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:7  توسط  

انسان ديد كه جويبار زمزمه می کند ،

آواز خواندن را بنا نهاد...

و

چه آواز نیکویی است

که نام تو در آن باشد...

 

آسمانها،

زمین،

ابرها،

درختان،

و همه موجودات و نباتات

تو را آواز می دهند

یا رب العالمین...

الحمد لله رب العالمین

 

جز تو پناهگاهی نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:5  توسط  

تو نه چناني كه منم

من نه چنانم كه تويي

 

تو نه بر آني كه منم

من نه بر آنم كه تويي

 

من همه در حكم توم

تو همه در خون مني

 

گر مه و خورشيد شوم

من كم از آنم كه تويي

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:1  توسط   |