من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا قبل از هر فريادی لازم است
هیچ صدایی نیست.
گاهی می پندارم،
صدایی به ناگاه مرا از پشت، می خواند
ولی هیهات!
خدای من!
به حکم شیخ عباس قمی،
اکنون تنها کورسوی امیدم،
شاید تلنگر گاه به گاه سروشی است
که مرا در آخرین دقایق بامداد
به عالم بیداران فرا می خواند.
آفریدگار من!
در این شهر پر از فریب و ریا،
تنها دارایی ام اشک های بی ریاست!
و غم هایم
که وفادارانه مونس تنهایی هایم گشته اند.
ای قدیمی دیر آشنا!
چقدر صدایم کردی ولی من نشنیدم
نجواهایم از سوز فراق و در عمق حسرت
تاب ماندن نیاورد.
محبوبم!
طاقتم ، طاق شده
و اندوه غربت مرا از پای درآورده
تو را بندگان بی شماری است
ولی من،
جز تو، معبود دیگری نمی شناسم
بر من رحمت آور
و در کارم گشایش حاصل فرما
یا رب العالمین
